نفحه‌های ربّانی

باسمه تعالی

خدا را نفحه‌هایی است که گه‌گاه می‌وزند و مُشک می‌بیزند.
این نفحه‌ها، به لطف و اشارت او، هر صباحان از کوی زندگی‌ها می‌گذرند و آنها را در خُنُکای خود فرومی‌برند، هر دل بیدارتر، بهره‌مندتر و هر سینه گشاده‌تر، در خُنُکای بیش‌تر.
بیداردلان، هشیاران و گشاده‌سینه‌گان، شبان و روزان، در همه‌گاه، چشم به راه‌اند و به سوی این قبله در نماز، تا نفحۀ الهی بوزد و بوی خوش آن، فضا را بیاگند و اینان بهرۀ خود برند و جان تفت‌زدۀ خود را از تَفتِستان زندگی به سوی نسیم صباحان و جان‌افزای کوی دوست بکشند.
شناختِ هنگام‌ها، رصد لَمحه‌ها و بهنگام گُشادن سینه و کشاندن خود به گذرگاه نسیم و بهره‌گیری از وزشِ حیات‌بخش آن، از هر کسی ساخته نیست، باشندۀ کوی دوست باید و آشیان‌گزین آن قاف.
این باشندگانِ کوی دوست، هر آن و هرگاه، نسیمی از کوی دوست بوزد، شامه‌هاشان به‌کار می‌افتد، آسیمه‌سر برمی‌خیزند، تا جام وجود خود را از آن لبالب سازند.

مولوی، این سخن گهرآگین رسول خدا (ص) را در قابی زیبا می‌گذارد و می‌سراید:

گفت پیغمبر که نفحت‌های حق
اندر این ایّام می‌آرد سبق
گوش هُش دارید این اوقات را
در ربایید این‌چنین نفحات را
نفحه‌ای آمد شما را دید و رفت
هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت
نفحه‌ای دیگر رسید آگاه باش
تا از این هم وا نمانی خواجه‌تاش

با این حال، با از دست رفتن فرصت‌های بسیار و بهره نگرفتن از نفحه‌های الهی در دوران‌های گوناگون، اکنون که نفحۀ دیگر رسیده باید به تلاش بر خاست که از این وانمانیم.
نفحۀ انقلاب اسلامی، نفحۀ بزرگ الهی، به لطف و اشارت پروردگار، در این کهن‌بوم وزید و همه چیز را شکوفاند و به همگان جان تازه بخشید.
این نفحۀ ربّانی، گسترۀ گسترده‌ای را برای فقه، فقاهت و فقیهان ناب‌اندیش، آماده کرده است. فقه را از انزوا به در آورده و به عرصۀ اجتماع وارد ساخته و زمام ادارۀ امور جامعه را به دست‌اش داده است و در حقیقت، سکوهای پرش، خیزش، قدافرازی و کمال را در اختیارش نهاده و آن‌را با موضوع‌های جدید و مورد نیاز ادارۀ جامعه، روبه‌رو ساخته است.
این هنگام، هنگامۀ حیات را برای این دانش رقم زده است.
با خلق این آوردگاه بزرگ، که فقه از هر سوی می‌تواند به قدافرازی و جولان بپردازد و نمایاندن توانایی‌های خود در پاسخ‌گویی، راه‌گشایی و به حرکت درآوردن و شورآفرینی در مردم و تواناسازی بنیه‌های خود و جبران کاستی‌ها، زمینه‌ها و بسترهای حیات را برای فقه پایندانی کرده است.
فقه را با دشواری‌های ادارۀ زندگی مردمان، روبه‌رو ساخته و پنجه در پنجه افکنده، این، یعنی حیات، توانایی یافتن، جان گرفتن و از انزوا، که مرگ را رقم می‌زند، درآمدن.
انقلاب شکوه‌مند اسلامی، فقه را از بادیه به شهر آورد، از چرخش درزندگانی‌های ساده و پاسخ‌گویی‌های محدود و کم‌دامنه، به تاب و خم‌های دنیای جدید بار داد و کلاف پیچیدۀ زندگی شهری را فراروی‌اش گذارد تا با سرپنجه‌های گره‌گشای خود، آن را باز کند و زندگی‌ها را از لابه‌لای این کلاف بیرون بکشد و راه‌های بی‌تاب و خم را به آنها بنمایاند.
دست استعمار را کوتاه و نقشه‌های شوم آن‌ را نقش بر آب کرد، استعماری که در تمامی عمر نکبت‌آلود خود و از آن‌گاه که به کشورهای اسلامی سیل مذاب‌های خود را روان ساخت، با گوناگون ترفندها، نقشه‌ها، شگردها، دستان‌ها و دسیسه‌ها بر آن بوده پایگاه استوار و تمدن‌ساز فقه و فقاهت را که هر آن ممکن بوده، با ارائۀ الگوهای تمدن‌سازی خود، به رودررویی با اندیشه‌های ویران‌گر استعماری برخیزد، در هم بکوبد و هر دَم بر بوق‌ها و کَرناهای گوش‌خراش خود دمیده که فقه اسلام، فقه بادیه است، قانون‌ها و آیین‌هایی را برمی‌کشد و فراروی انسان می‌گذارد که امروزه و در روزگار نو و با پیشرفت‌های شگفت و خیره‌کننده و انسان جدید، به کار نمی‌آید. نمی‌توان و نباید از فقه بادیه، در تاب و خم‌های زندگی تمدنی و شهری امروزه، بهره برد؛ زیرا که انسان امروز را از افق‌گشایی و پیشرفت باز می‌دارد.

 

فقه اسلام، گنجایی و توان معنی‌بخشی را دارد. آن‌چه از دامنۀ آن سرازیر می‌شود و به جویبار زندگی‌ها جاری، با معنی در آمیخته است و روح و روان انسان را در کانون توجه خود قرار می‌دهد و تمام آیین‌ها و قانون‌های آن در جهت اعتلای معنوی اوست، حتی آن جایی که قانونی علیه او به اجرا درمی‌آید، جهت و نوک پیکان آن، سمت و سوی اعتلابخشی معنوی دارد، از این روی، شناخت انسان امروز، موضوع بَس مهمی است فراروی فقه و فقه‌پژوهان. تا انسان امروز شناخته نشود و مداری که او بر گرد آن در حرکت است، نمی‌توان از دریای فقه، گوهرهای ناب، برای او صید کرد و درون‌اش را با آن شبچراغ‌ها روشن نگه داشت.
همه چیز در گذر است. فرصت‌ها خیلی زود آسمان زندگی را ترک می‌گویند. عمرها کوتاه‌اند و مجال‌های میان‌داری اندک.
در این گذرِ پرشتاب روزگار، فرصت‌های ناپایدار، گشودن درهای فقهِ معنی، به سوی انسانِ رمانده شده از معنی، کاری بَس دشوار است.
فقیه، باید چگونه عمل کند و به افق‌گشایی بپردازد و شاخه را به ساقه پیوند بزند و فرع را به اصل برگرداند، تا فقهِ معنی، جلوه‌گر شود و خود را بنمایاند و انسانِ رمانده شده از معنی، یا گریزان از آن‌را، به آبشخور معنی فرود آورد.

انسانِ امروز، بر خلاف همۀ هیاهو و پروپاگاندهایی که بر آن‌اند بنمایانند، پشت به معنی کرده و بر آن نیست به سرابُستان آن برگردد و به هر چه مینو و معنویت است، پشت پا زده، در جست‌وجوی معناست و از قانون و آیین‌های خشک و بی‌روح و ناسازوار با سرشتار و روح و روان او، و تهی از حقیقت، سرخورده و روی‌گردان شده است و در پی زندگی‌ای است که در هاله‌ای از معنی باشد و لبالب از آیین‌ها و قانون‌هایی که به روح و روان او آرامش ببخشد.
فقیهِ امروز، که از این نفحۀ روح‌بخش بهره می‌برد، کار را باید دقیق و همه‌سویه کار شده، به فقیهِ فردا بسپارد و به گونه‌ای بنیاد فقه را در مجالی که دارد پی بریزد که فقیهِ فردا بتواند بر آن سازه، بار جدیدی را بگذارد و به پیش برود و همچنین فقیهان فرداها و فرداها.
اگر این‌سان کارها پیش نرود، هر فقیه و گروهی از فقیهان، از مجالی که دارند بهره نبرند و کار را نیمه‌تمام و سست‌بنیاد، به گروه بعدی بسپارند، هیچ‌گاه فقهِ تمدن‌ساز، پا نمی‌گیرد.
اگر فقه بناست دانشِ شهر باشد، شبچراغ کوچه کوچه و کومه کومۀ آن، از دریچه‌هایی که به روی آن گشوده شده و می‌شود باید دَمادَم، بهره بگیرد و دَم‌ها و نفحه‌های ربانی را، در هر دَم و بازدَم، به ریه‌های خود وارد سازد.

mozoomag-editorial